...




"A Dieu"

parfois

il faut dire à Dieu

pour survivre

. . .


این هم غزل خداحافظی از نوع بی وزن و قافیه اش! 

اگر به نادرست دلی را رنجاندم، طلب حلالیت می کنم. 

خدا نگهدارِ تمام دوستان مجازی و غیر مجازی ...

برای ناسی دعا بفرمایید.







روز ناگزیر



 روزی که دیگر زبانی نداشتم برای دعا کردن

و وقتی

و جانی

روزی که هیچ کس توانایی یاریم را ندارد

روزی که با خود خودم روبرو می شوم

با همه ی بد و خوبم

با همه ی کاستی هایم

با همه ی خالی بودن بارم

روزی که خیلی خوب می فهمم که تنهاترین شده ام

که هیچ ندارم


.


.


.


.


.


می آیید تا قوت قلبم باشید 

و یار روز تنهاییم

و انیس لحظه ی وحشتم

و دعای بر زبان نیامده ام

و شفیعم

و کمکم


آقای غایبم؟

آقای غایب از دل و روحم؟


می آیید کمک کسی که لحظه ای در حیاتش به فکر شما نبود

برای شما نبود

با شما نبود؟

.

.

.

آن لحظه من تنهای تنهای تنهایم

به که پناه برم؟

چه کنم با این توشه ی ناساز گناه؟



خدایا


می شود


مرا


پاکیزه


بپذیری؟




شعبده باز

ساده نیست...

بفهمی پدر سال ها خیانت کرده

به اعتمادت

بفهمی خانه آشیانه ی امن تو نبوده

دروغ گفته اند

بفهمی همه ی آن ها که روزی ریشخندشان می کردی

راستگو شده اند 

...

خانه که ناامن شد

پدر که غیرقابل اعتماد شد 

 هیچ چیز برایت نمی ماند... 

 حتی دین... 

مگر این پدر نبود که اول بار دستت را گرفت و برد درب آستانه ی حق

 اکنون این کودک به که پناه برد که نابلد راه است؟ 

حالا همه ی دنیا دروغ است...

حقیقت مرده و من نیز ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

فتنه یک اتفاق سیاسی نبود! یک شعبده بازی بی رحمانه بود...

که کودکان را جدا کرد...

از پدر... از خانه ... از حقیقت ... 

از خدا...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ ن 1: نه اهل کینه ام و نه نفرین!

 اما یک نفر هست که دلم نمی داند با زخم های او چه کند؟ به هیچ صراطی هم مستقیم نمی شود برای فراموش کردن خیانت هایش... 

+ مهدی هاشمی

پ ن 2: آنها که گمراه شدند و دیگران را نیز از راه باز داشتند...

با شما هستم!

شما همان خار در چشم و استخوان در گلویید...

25 سال است که علی تحملتان می کند... 

آیا وقتش نرسیده است؟

الیس الصبح بقریب...


دانلود این منظومه هم خالی از لطف نیست.

   

وقتی شناسنامه اعتبار نداره

هر چی به واسطه ی شناسنامه ات بهت ارث رسیده، گرو نگه می دارن...

میگن این ارث خیلی قلمبه اس! زیاده! یه شبه پولدار میشی و قدرشو نمیدونی...

تو که نمی دونی اونی که برات همچین ارثی گذاشته چه زحمتی کشیده، چه خون دلی خورده، چه رنج هایی متحمل شده، چه فراز و نشیبی طی کرده تا اینطوری یه باره برسه دست تو!

اینطوری نمیشه...

الان دوران فقر و ضعفت یادته، چند وقت دیگه همه چیز فراموشت میشه و ثروت اجدادیتو به باد میدی...

چند تا آزمون تئوری و عملی و چندین مصاحبه تازه اول کاره...

باید جَنَم نشون بدی...

باید ثابت کنی تو هم آدم این کاری...

اون موقعس که دوره ی عرق ریختن و زحمت و شب زنده داری و این در و اون در زدن و سوال و تجربه شروع میشه...

هر چی لیاقت نشون بدی از اون ارث برمی داری ...

خیلی ها که خبر ندارن فک می کنن وضعت توپ توپ شده... ظاهرش هم همینه ها!

تو وارث اون ارث عظیمی...

کسی هم نمیتونه ازت بگیردش...

مال تواه...

اما اگه بلد نباشی ازش استفاده کنی، اگه براش نگهبان نذاری، اگه حرفه ای نباشی...

یه وقت چشم باز می کنی و می بینی همشو یه شبه باختی...


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ ن 1: بالاخره هر کی خودش بهتر می دونه شناسنامه اش چی بهش داده، من نظرمو می گم، هر کی هر نظر دیگه ای هم داشت بگه...

بچه مسلمونی؟

شیعه ای؟

تو یه کشور اسلامی، با حکومت اسلامی به دنیا اومدی؟

پ ن2: باید تجربه ها رو زندگی کرد...

انگار الان یه بار دیگه وقت انقلابی شدن نسل سومی ها و نسل چهارمی هاست...



جلسه ی خصوصی

اهل خصوصی نوشتن نیستم. خدا هم میدونه که هیچ کس رو غریبه نمی دونم برای شنیدن این حرف ها، گیرم کسی خودش نخواد بشنوه...

اما با تردید و دودلی دارم این مطلب رو میذارم...

شاید نباید به این شکل مطرح می کردم، اما باید می گفتم...

 

کسانی که تحمل شنیدن و خوندن و درد کشیدن ندارن ادامه مطلب رو نخونن...



ادامه نوشته

دیوانگی

وقتی هنوز خوره ی شک به جانت نیفتاده

                                                                خوشبخت ترینی 

وقتی هنوز عادت نکرده ای به دیدن

                                                        نباید دیدن ها

وقتی هنوز دیوانگی را

                                        تجربه نکرده ای

وقتی هنوز با دیوانه ها  

                         هم نشین نشده ای

وقتی هنوز آنقدر  

                         به خودت دروغ نگفته ای

                                                             که به دیوانگی لبخند بزنی


وقتی...


اما امان از وقتی که

شک در تمام سلول های قطعیتت رخنه کند

دیوانه ها بزرگ شهر شوند

خودت مایه ی دیوانگی داشته باشی

و خوراکت مشحون جنون باشد ...


اما...


قلب هیچ گاه با دیوانگی کنار نیامده

می خواهد از قفس سینه بیرون بزند از ترس 

ترس از دست رفتن...

آشوب می شود دل تا بفهماند اشتباه کرده ای

تنها دل دلسوز توست...

مکان امن آرامش را که یافت

دیگر تو به دنبال دل می دوی...

آنقدر می دواندت تا مستی جنون از سرت بیرون شود

تا عاقل شوی

تا عاشق شوی ...



ارتباط ها

فکر کنم پشت سر هیچ دوره ای از زندگی به اندازه ی دوره ی نوجوونی حرف نباشه!
آدم می خواد چه فکری کنه در مورد نوجوونا با این وضع؟ خب منم فکر می کردم خیلی فداکاری می خواد که با این قشر در ارتباط باشی یا معلمشون باشی و اینا.
تا اینکه شرایطی پیش اومد تا در شرایطی مناسب به تحلیل رفتار نوجوون ها و معلم هاشون به طور همزمان دست یازیدیم!
چند وقته به مدرسه ها ابلاغ کردن که درس آمادگی دفاعی باید میدانی برگزار بشه، حالا نمی دونم چند وقته ولی می دونم خیلی وقت نیست، اگه تو این شرایط عمری براش باقی بمونه!

و این یعنی بازدید از مناطق جنگی مثل راهیان نور. تفاوتش هم اینه که این دوره تو پاییز برگزار میشه و یه دوره ی یک ماهه پسرای دبیرستانی رو می برن مناطق و یه دوره هم دخترا رو.




به همین مناسبت مناطق شباهت چندانی به ایام عید ندارن! نه از نظر دکور و فضاسازی و کار فرهنگی و نمایشگاه و ... ، نه از نظر حال و هوا... همه ی اون اتفاقات خوب مخصوص مهمانان ویژه و مهم و سرنوشت ساز ایام عیدن و دیگه هر چی باقی موند، ارزانی دانش آموزان(:

منم که کلاً اگه در زمان پادشاهان قدیم زیست می کردم حتم دارم نقش تاریخ نویس یا میرزابنویس دربار رو می گرفتم، اینجا هم یه چیز تو همون مایه ها بودم!


اولش یکم هول برم داشته بود، اونم وقتی بود که وارد یادمان می شدن... می گفتم خدا به داد میزبان ها برسه! اگه صبح بود قیافه ها خواب آلود یا احیاناً در حال لرزیدن از سرما بودن و از صبح که می گذشت قیافه ها خسته و عصبی و در هر دو حال بی حوصله. اصلا هم توقع نداشتن کسی وجود داشته باشه که تحویلشون بگیره!

اما موقعی که وارد می شدن و یه سلام و خوش آمد شیرین دم در تحویل می گرفتن واکنش هاشون جالب بود! اولی با بدبینی نگاه می کرد، دومی اخمش باز می شد، بعدی لبخند می زد، بعدی خوشش میومد و منتظر سلام می شد. اون یکی خودش سلام می داد.  نفر بعد که می دید وقتی خودت سلام بدی جواب بهتر هم دریافت می کنی سلام می داد، خسته نباشید هم می گفت. بعدی خوش و بش هم می کرد. بعد یکی از ته صف یه جوری بلند سلام می داد که حتما جلب توجه کنه تا یه جواب درست و حسابی بگیره. آخر کار یهو می دیدی بیست نفر دارن با هم سلام می دن و خسته نباشید می گن و از استقبال کننده انتظار خوش و بش هم دارن(:

اولش بدم نمیومد از این کارشون و با تفکر ایام عید که خیلی ها خشک و رسمی جواب می دن این بیشتر مزه می داد. ولی وقتی این صحنه ها تکرار شد با اینکه باید آخرش جلوی خودمو می گرفتم خندم نگیره خیلی زیاد! ولی کم کم چیزای زیادی از همین صحنه دستگیرم شد.
اینکه این بچه ها توقع احترام نداشتن! بعضی هاشون بودن که وقتی بهشون سلام می کردن و درست نمی شنیدن با ترس برمی گشتن طرف استقبال کننده و می پرسیدن: چی خانوووم؟
اونم با لبخند همیشگی می گفت: خوش اومدین! بعد می دیدم که این بچه یه نفس از سر آسودگی می کشید و یه جور خاصی می گفت ممنون!

انگار توقع داشت یکی بهش گیر بده یا تذکر اما واقعاً توقع نداشت کسی با لبخند بهش التماس دعا بگه!

این صحنه برام جذاب شده بود! هی وایمیسادم تا کاروان جدید بیاد و دوباره این صحنه ها تکرار بشه...
به معلم های همراهشون دقت می کردم و به استان هاشون. کم کم این صحنه برام تبدیل شد به یکی از غمگین ترین تراژدی های اونجا! با خودم می گفتم که مگه سر عزت نفس این بچه ها چه اومده، چه اوردن که اینطوری با کمترین محبتی دلشون به اون سمت متمایل میشه؟ بعضی هاشون که خیلی بهشون مزه می داد، میرفتن دوستاشونو میوردن و بهش میگفتن برو سلام بده! بعضی هاشون چند بار میومدن سلام می دادن! بعضی هاشون دیگه انگار دلشون نمی خواست وارد شن، می خواستن همونجا بمونن و حرف بزنن، یا یه کاری کنن که جواب با محبت بگیرن...

یه چیز دیگه هم فهمیدم! یه چیز خیلی مهم!



ادامه نوشته

حسینی شدن؟

آدم موجه و خوبیه. منم دوست دارم پای حرفهاش بشینم. هم من نشستم هم یه دوست دیگه. اما وقتی حرف می زنه...  

به دوستم نگاه می کنه به من نه. جواب سوال اونو میده جواب منو نه. اصلا انگار من اونجا نیستم. اگه سر دوستم درد بگیره براش قرصی، جوشونده ای، چیزی میاره اما از من حتی نمی پرسه حالت خوبه یا نه. من سردمه و دوستم گرمشه پا میشه پنجره رو باز می کنه، بعد در حالیکه من دارم از سرما میلرزم کولر رو هم روشن میکنه، منم نشستم جلوی دریچه کولر! بعد یه مدت احساس می کنم غریبه ام اونجا...

دو تا حالت داره: یا انقدر حرفایی که اونجا مطرح میشن با ارزش و مفیدن که همه ی این رفتارها رو به جون می خرم ومی شینم یا انقدرهام مفید نیست اما جای دیگه و کس دیگه ای رو نمی شناسم، پس بسنده می کنم به همونجا... یه راه سومی هم هست که اصلا دیگه پامو اونجا نذارم...

تازه این ظاهر موضوعه، کلی تبعات داره این رفتار...

مهمترینش اینه که بخاطر این رفتار احساس بی عزت بودن در من نهادینه بشه و بعدش این خودم باشم که حس بی ارزش بودن بکنم و خودمو مخاطب این حرف ها ندونم‌، هر چند حرف ها خوب و پخته باشن...

یعنی خودم به شکل داوطلبانه خودم رو از صحنه ی فکر و عمل حذف کنم... تازه اونم به طور ناخودآگاه! و این مسئله واگیر هم داره! یعنی از نسلی به نسل بعد و از فردی به افراد دیگه منتقل میشه!

نتیجش چی میشه؟

از کار انداختن یه بازوی توانا و پاک کردن یه نقش بسیار تاثیرگذار در جامعه!

موضوع از چه قراره؟

نادیده گرفتن زنان در مجالس عزاداری امام حسین...




موضوع پیچیده ای نیست!

وقتی سخنران احیانا و مداح محترم و آقایون حاضر در جلسه حتی! فراموش می کنن که عده ای هم اون سمت پرده نشستن و اون ها هم محب اهل بیت هستن و انسانند و عزادار، و توانایی گوش دادن و فهمیدن و بزرگ شدن پای مصیبت های حسین رو دارن شرایط بالا پیش میاد...

از خانم ها یه سوال می پرسم؛ کدومتون بچه که بودین محرم ها دوست داشتین تغییر جنسیت می دادین؟

از آقایون یه سوال می پرسم؛ کدوم قسمت روضه رو همیشه دوست دارین؟ احیاناً سینه زنی پای ثابت علاقه مندی هاتون نیست؟

همین سوال رو از خانم ها نمی پرسم! چون می دونم که خانم ها هم دوست دارن، اما بارها و بارها شده که به چشم خودم دیدم خانم هایی که موقع سینه زنی اگه از جلسه بیرون نرن حتما خیلی هاشون مراسم رو تمام شده فرض می کنن! این جور مواقع آزردگی خودشو به وضوح نشون میده!

دو تا علت داره! اولیش برمی گرده به کسانی که فکر میکنن پرده نشین ها مهم نیستن و این قسمت مردونه اس! و تواناییش رو هم در خانم ها نمیبینن!

که حق هم دارن تا یه حدی! اونم به خاطر دلیل دوم... یعنی همون حذف خودخواسته ی ناخودآگاه توسط خود خانم ها!

نمی تونم این آزردگی رو بیش از این باز کنم...

با هر خانمی که حرف بزنید اگه با خودش رودربایستی نداشته باشه حتما یه ناراحتی از مجالس روضه داره (به محضر ائمه بی احترامی نمی کنم! موضوع اسرافکاری های خودمونه! شان اون ها اجل از این حرف هاست.)

بحث من حتی فراتر از زن و مرده!

بحثم روی نشناختن اثر روضه در رشد جامعه و شخصیت هاست...

و اگر کسی هنوز به نقش انسان ساز زن ها، نقش موثر مردها، پیرها، بچه ها، غلام ها، راه گم کرده ها و حتی غیرمسلمون ها پی نبرده کربلا رو نفهمیده... هیچ کس نباید پای روضه ی اباعبدالله حذف بشه یا خودشو حذف کنه، مرد و زن و مذهبی و غیرمذهبی هم نداره...

باز این هم معنیش این نیست که با یه عزاداری با امام حسین صاف صاف میشیم...

اگه انقدر که میگن ماجرای کربلا بزرگ و مهمه چه در زمین چه در آسمان، و اگه کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا پس موضوع پیچیده تر از این حرفهاست...

و خود ماجرای کربلا باید انقدر بزرگ باشه که تلاش زیادی نیاز نداشته باشه برای گرفتن اشک از مردم...

زیادی آرمان گرا بودم یا کله شق؟ نمی دونم. فقط می دونم که دنبال حقیقت ماجرا بودم. حتی احساس می کردم دروغ و راست قاطی شده در تعریف داستان کربلا. علت این اتفاق عظیم رو هم نمی فهمیدم. کتاب ها جواب من رو نمی دادن، حتی مقاتل معتبر! مقاتل احساس نداشتن...

...

همه ی این فکرها توی سرم بود و جوابی براشون نداشتم. دنبال گمشده ای بودم و ...

... بالاخره یافتم!


باقی در ادامه مطلب 

ادامه نوشته

حر شود دل

اگر چه اسیر گناهم                       مرا هم بخوان با نگاهت

که این سو و آن سو نمانم              بیایم سوی خیمه گاهت

مرا هم گرفتار خود کن                   که از مهر تو پر شود دل

که از هرچه جز با تو بودن               پشیمان شود، حر شود دل

خوشا جان و دل را                         به کوی تو بردن

خوشا دل سپردن                          خوشا سر سپردن




خوشا خون آن عاشقانی                  که در راه تو بر زمین ریخت

خدا خونبهایش شد آن دم                 که با خون پاک تو آمیخت

خوشا چون "حبیب” از محبت             به شوق تو از جان گذشتن

خوشا چون "سعید” از سعادت          شهید نماز تو گشتن

خوشا بُشر و ادهم                          خوشا جون و نافع

خوشا سیف و اسلم                        خوشا سعد و رافع



خدایا به خون شهیدان                      به آوینی و باکری‌ها

به چمران و صیاد و همت                  به تهرانی و باقری‌ها

دل سنگ ما را هم امشب                 تو با یادشان با صفا کن

همانها که در وصفشان است            من المومنینَ رجالٌ

شده تازه در دل                              هوای شهادت

ببر جان ما را                                   سوی کربلایت


"محمد مهدی سیار"


?Qui a vu




Qui a vu?
Quelqu'un qui est sûr qu'il sera tué
avec ses fils, ses frères et ses amis


ayant soif

étant décapités

les corps piétinés des chevaux

sa famille, ses enfants
et ses femmes de caravane seront

capturés
    profanés...

cependant
il n'a pas peur de résister

pour Dieu
pour ce que Dieu aime


...
Hossayn l'a fait!
POUR QUI vous êtes prêt à le faire 

??? 


_________________________________


Imam Hossayn, le petit-enfant du dernier prophète Mouhammad (Que la salutation de Dieu soit sur lui et sa famille), le troisième guide des musulmans qui est tué avec ses disciples à Karbala en 7ème siècle