بی وتن
در طول مسیر تا معراج شهدا واقعا مردم برای بودن کنار تابوت ها سر و دست له می کردند(:
در مقصد تابوت ها که دست به دست شد و به آرامش رسید، خادم ها هدایتمان کردند به داخل، ما هم مثل بچه های خوب رفتیم همان سمتی که گفتند.
به دقیقه نرسید که در معبری تنگ، در سیلی از جمعیت معترض گیر کردیم که می خواستند به بیرون از معراج بروند و ما سد راهشان بودیم. با خودم گفتم حتما خبری نیست که همه دارند برمی گردند، تمام شده دیگر! یا شاید جا تنگ بوده و نتوانستند بمانند! اما راه برگشت نداشتم، مجبور بودم تا انتها بروم و بعد با آرامش برگردم. به انتها که رسیدم مات شدم...
مکانی وسیع، که
تابوت ها را سه تا سه تا با فاصله از هم گذاشته بودند برای زیارت...

"معراج شهدای تهران"
یک فلاش بک به چند دقیقه قبل، کافی بود برای مات شدن! مگر همین ها نبودند که برای لمس گوشه ی یک تابوت چه ها که نکردند؟
حالا فراوانی بود و خواهان نبود!
شهید فقط وقتی معنا دارد که روی تریلی باشد و دور از دسترس؟
و مگر نمی شد ده دقیقه ای به احترام این تابوت های بر زمین مانده صبر پیشه می کردید و رنج ماندن بر خود هموار می نمودید؟
...
کنار تابوتی نشسته بودیم که عده ای بر سر تابوت ها شروع کردند به تبادل نظر و حرف زدن بر سر مسائلی که نه صاحب نظرش بودند و نه فایده ای داشت، خوب که مخ همه را جویدند، یکی دیگر طاقت نیاورد و گفت: آقایان به جای این حرف های پوچ سکوت کنید، فکر کنید، اصلا برای شهدا صلوات بفرستید، چه جای این حرف هاست این جا؟
حسابی از خجالتش در آمدند((: دقیقا بالای سر شهدا ! و من با خودم می گفتم تازه این ها کسانی اند که آمدند تشییع... نه کسانی که اعتقادی به این کار ندارند!
" آبروی ده ما را بردند".
حالا باید حتما جلوی این مهمان ها آبرو ریزی می کردید؟ چند دقیقه ای پنهان می کردید آن چه هستیم را ... آن چه شده ایم را ... و مگر این مهمان ها از من و شما زنده تر نیستند؟ پس چرا نادیده گرفتیدشان؟
جالب تر این که دقیقا بر سر تابوت همان سه شهید دائم جلسات بحث در می گرفت و یکی از دیگری بی محتواتر...
خواهرم می گفت معلوم است شهدای صبوری اند((:
و می گفت اگر پیکر سالمی در این تابوت ها بود باز هم انقدر بی پروا رفتار می کردند؟
سوژه های خبرنگارها که رفتند، خبرنگارها هم رفتند، جز سه چهار نفر. خدا را شکر کردم، که از حضور بی جایشان هیچ خلوتی نمانده بود. و این سه چهار نفر چه خالصانه در انتظار لحظه ای ناب می نشستند. نه مثل آن عکاسی که صحنه ی دلخواهش را سفارش می داد!
به شکل عجیبی حس
کردم نا مانوس ترین ها در آن جا همان شهدا بودند!
تازه فهمیدم باید تشییع شهدا را در شهری غیر از تهران ببینی تا بفهمی شهید یعنی چه؟

"تشییع دو شهید نامبرده در اهواز"
خدا را شکر که تشییع دو شهید را در اهواز دیدم، تا بفهمم احترام شهید به تعداد تکه های استخوانش نیست، شهید حتی اگر به اندازه ی نوزادی هم باشد، مثل جوان تازه از دست رفته برایش عزاداری میکنند، ضجه می زنند! بهترین مکان را برای دفنش در نظر می گیرند، همیشه بر سر قبرش شمع روشن می کنند و تا چهل روز مثل خانواده ی خودشان بر سر قبرش حلوا و شیرینی و میوه و خرما می گذارند، و نه که تا چهل روز چون همه ی رفتگانشان، بلکه دیگر پس از آن تنهایش نمی گذارند، دعای کمیل و عرفه و ندبه مهمانشان می شوند، عزیزشان می دارند و... .
یاد خرداد سال قبل افتادم که 96 شهید از خوزستان به تهران رفتند، و ما هم از برکت بودن در مسیر زیارتشان کردیم. یاد این افتادم که مردم از هشت صبح منتظر آمدن کاروان شهدا بودند و بعد از نماز ظهر توانستند زیارتشان کنند، و دیدم که منتظر "نشستند" تا آمدند، بی اعتراض، با روی گشاده... شهرهای سر راه اجازه نداده بودند شهدا بیایند!
من در این تشییع ها کسانی را دیدم آمده اند که قابل باور نبود، اما در تشییع شهدای تهران اکثر قریب
به اتفاق قشر مذهبی بودند.
... اگر در خیابان کسی سوء قصدی نسبت به من داشته باشد، دیگر از کسی توقع ندارم در حمایت از من کاری کند، اگر کسی تنها به کلامی هم از من حمایت کند ممنونش می شوم. در این مواقع معمولا اولین کسی که متوجه سوء نیت می شود خودم هستم، اما...
نه یک نفر، که تعداد زیادی، در روزهایی که من حتی نبودم، پیش از خودم سوء نیت را فهمیدند و نه به کلام، که با جان حمایتم کردند، و من امروز حتی نام آن ها که اینگونه جان بر سر دنیا و عقبای من نهادند را نمی دانم .
این فلسفه ی ساده در قاموس هیچ سیاستی نمی گنجد، من از عده ای توقع ندارم که 22 بهمن بیرون بروند وشعار بدهند، اما توقع دارم همان ها قدر این حمایت پاکبازانه را بدانند. استقبال از تکه های استخوانشان کمترین قدردانیست.
می گویم و اهل عمل نیستم...
مگر آن لحظه که دستم در جمجمه ی سوراخ شده ی شهیدی فرو رفت چه حسی داشتم جز ثبت رکورد در آغوش گرفتن یک شهید ؟!
یاد ماموستای ( روحانی اهل تسنن) کردی افتادم که برای امام خمینی و امام خامنه ای دعا می کرد و می گفت شهدا بخاطر امام حسین رفتند و پایان صحبتش برای ظهور حضرت دعا کرد! خیلی ها اصلا نفهمیدند او شیعه نیست چون معنی کلمه ماموستا را نمی دانستند!
در آن لحظه با خودم می گفتم من اگر جای او بودم، هم دینم، هم نژادم و هم وضعیت معیشتم مجوزی بود برای مخالفت با نظام، چه می کردم؟ الان او شیعه است یا من؟
و شیعه ی غیر انقلابی هم مگر داریم؟ امام حسین انقلابی بود و شهدا نیز...
چه کنیم که امروز انقلابی بودن نام و نان ندارد، ننگ می آورد...
اما هنوز "مردی" هست که همچنان دست از نام و ننگ شسته و بلند می گوید: "من دیپلمات نیستم، من انقلابی ام".
بلند می گوید، چون من انقلابی نیستم...
اگر امروز معاویه ها جان تازه یافته اند و نیرنگ می کنند و تطمیع می کنند و می خرند و قرآن بر سر نیزه می کنند و ولی تنها می ماند، علت منم...
چون انقلابی نیستم...
می دانم که به مزاج خیلی ها این حرف ها خوش نمی آید و افراطی مینامندم، خیلی که خوب بنامند...
خیالی نیست...
من دِین های فروخورده از این انقلاب بسیار دارم...
بگذار یک بار هم که شده شبیه انقلابی ها خودم را جا بزنم...