از اولش مشکل داشتم. از اون دنیا هیچ چیزی نمیدونستم و حالا افتاده بودم تو دامنش! فرهنگ، تاریخ، هنر، ادبیات، زبان ...، همه چیزش برام جدید بود!

اولش فرهنگش برام جدید بود. یه شعر باید حفظ می کردیم با یه همچین مضمون هایی: من قهوه در ماه مه رو دوست دارم... من فرودگاه ها رو دوست دارم... من جاز دوست دارم ... و... .

هی با خودم کلنجار می رفتم و می گفتم خب فرهنگشونه! تو که نمی تونی عوضش کنی! اما باز یه چیزی نهیب می زد که تمام دوست داشتنی های آدم تو همین چیزای بی مزه باید خلاصه بشه؟ همین بود اونچه براش زندگی می کنیم؟

وقتی برای یاد گرفتن حرکات ورزشی وصف یه کلاس ...   رو آورده بودن وبرای روابط دوستانه مکالمه ی دوتا غیر هم جنس رو باید یاد می گرفتیم! هی سرخ و سفید می شدیم و به روی خودمون نمی آوردیم.

بعد که وارد دنیای فکری بزرگانشون شدیم تازه فهمیدم همه ی اونا دست گرمی ای بیش نبوده!

اولین روز که قانون سه وحدت تئاتر رو برامون گفتن، بدون هیچ هماهنگی یا فکری همه زدیم زیر خنده! و خدا میدونه گوینده چقدر عصبانی شد که بت هاشو دست انداخته بودیم! اما وقتی متوجه شد یه واکنش کاملا طبیعی بوده تسلیم شد و شاید بعد از سال ها پیش خودش یه بار مرور کرد اونچه عمرشو براش گذاشته، نیم لبخندی زد!

حالا قانون سه وحدت چیه؟

کلاسیک ها که خیلی به عقل خودشون می بالیدن، می شینن و برای تئاتر قانون میذارن که باید حتما حتما همه ی تئاترها فقط در یک سن  (scene)اتفاق بیفته، یعنی اینکه دکور حق نداشت تغییر کنه. یعنی مرکز ثقل همه ی اتفاق ها مثلا می شد دربار یه پادشاه و اگه لازم بود جای دیگه ای باشه متن نمایش نامه باید تغییر می کرد. دوم اینکه باید داستان در 24 ساعت رخ بده. تصور کنین مثلا یکی تو نمایشنامه رفته سفر و کلی طول می کشید تو راه باشه در حالت طبیعی، حالا خودتون فکر کنین که این آدم باید با سرعت هواپیما نه، دیگه ماشین! خودشو می رسوند به مقصد اونم در قرن 17 میلادی که همه اسب سوارن! تا ماجرا در 24 ساعت جمع بشه. آخریش هم اینه که فقط و فقط به یه ماجرا پرداخته بشه، دو تا نشه! مثلا یا جنگ یا درگیری یه آدم با خودش که بره جنگ یا نره! دو تا نشه خلاصه... .

مشکل اصلیم وقتی رخ نشون داد که با مکاتب فکری و جریانات تاریخی و سیاسی و آدم های مشهور پیش برنده این جریانات آشنا شدم. دیگه اینجا واقعا شروع گیجی من بود...  


...


وقتی از دید راه اندازان مکتب ها به مسئله نگاه می کردی، اصلا راه دومی به ذهنت نمی رسید و تو فکرت یه آفرین شیرین به این ذهن های باز و جاده صاف کن می گفتی. اما بعدش فقط حس می کردی یه چیزی درست نیست... یه چیزی... چی؟ نمی فهمیدم!

می دیدم که زندگی شخصی اکثر این بزرگان سالم نیست، خوش گذرونی های زیاد و زندگی های بی قید و بند! بعضی هاشون حتی به اونچه خودشون گفتن هم عمل نکردن! مثل روسو که بیشترین نظریات تربیت کودک رو داره اما خودش پنج تا بچه اش رو میذاره پرورشگاه چون عقیده داشته من از پس بزرگ کردن اونها به شکل درست برنمیام!

وقتی درباره این جریانات سعی می کردم تحقیق کنم بازم چیز بیشتری دستگیرم نمی شد. چون منابع من همه غربی بودن و من هیچ وقت از دید شرقی ها و خصوصا ایرانی ها و اسلام به این مسائل اطلاع نداشتم. اون منابع همه همون چیزهایی رو می گفتن که برام گفته بودن، و هیچ کدوم نمی گفتن کجای کار غلطه؟ اگه این فکر همینقدری که میگن درسته پس چرا نهایتا همه شکست خوردن؟؟ چرا فکر بعدی با ادعای بیشتر وارد گود شد و سخت تر زمین خورد؟

کم کم به این نتیجه رسیدم که صداشو در نیارم و فارسی سرچ کنم بلکه چیزی گیرم بیاد. خیلی سخت درباره افکاری که من توشون گیر کرده بودم مطلب پیدا می کردم، اما اوضاع بهتر شد برام، یه کم!

لااقل یه کلیت هرچند مختصر می فهمیدم از بعضی ماجراها، و جالب تر این بود که من از همه ی دور و بری هام نظرشونو درباره این افکار و عقایدی که باهاش درگیریم می پرسیدم و بالاتفاق هیچ کس نمی تونست یه تعریف دوخطی کلی از این جریانات بده! منم مجبور بودم آخرین یافته هامو باهاشون درمیون بذارم بلکه اونا هم کمی از این سردرگمی دربیان!

هیچ وقت اصل کار رو به ما نمیگفتن. نمیگفتن چی شد که این افکار ایجاد شد، حال مردم در اون دوره چطور بود؟ علل تاریخی و اجتماعیش بررسی نمی شد، ما اولِ هیچ چیزی رو نمی دونستیم! ظاهرا هیچ کس نمی دونست! هیچ کدوم از این افرادی که عمر گذاشته بودن پای این حوزه، نیومده بودن بررسی کنن اشکالات و محاسنش رو! هیچ کس علل پیروزی ها و شکست ها رو بررسی نکرده بود! همه فقط روند رو تعریف می کردن! اصولا جریانات فکری معلول یه سری از اتفاقاتن، نمیشه فقط نقاشی یا ادبیات رو بررسی کرد و به حواشی نپرداخت. 

 ... احساس روشنفکری و باکلاس بودگی عظیمی داشتن همه!

اگه جایی از دهنت در میرفت که این شکسپیر اصن نمی دونم واسه چی معروف شد!؟ یا کجای تابلوی مونالیزا قشنگه!؟ یا چیزی از نمایشنامه های بکت و یونسکو و نقاشی های پست مدرن سر در نمیارم و از بینوایان هوگو حالم به هم می خوره... حسابت با کرام الکاتبین بود... به چشم یک احمق به تمام معنا نگاهت می کردن!

اون موقع به عقل خودت باید شک می کردی دیگه!

این شد که خودمو خفه کردم تو نمایشنامه های بکت و بقیه عظما بلکه چیزی دستگیرم بشه که نشد!  

                        


چند جایی خداوند بهم لطف کرد و از میون خیل عظیم این متفکران مشکل دار! دو سه نفر سالم و صادق پیدا کردم. شاید آشنایی با همین افراد بود که دل گرمم کرد به اینکه همه ی ماجرا این نیست که دارن تو مخت فرو می کنن...

...

گذشت و گذشت و من با چشمای خودم میدیدم فرو رفتن و سقوط آدم ها و فراموش کردن عقایدی که باعث شد اون روز همه با هم به قانون سه وحدت بخندیم! عادت کردیم به بی عقلی...

این همه بی عقل ببینی باز احساس کنی تو سالمی و اونا دیوانه؟! جدال سختی بود...

.

.

.

... تا اینکه دمی عیسایی جنون این مغز به خواب رفته را زائل کرد...

و شرایطی دوباره مهیا شد تا از نو بپردازم به آنچه گذشت...

دوباره گشتم و سعی کردم از دریچه ی نگاه یک مربوب ببینم...

هربار که توی منابع اصلی خوب خوب میگشتم و باز مثل همیشه اصل کار رو نمی فهمیدم، خیلی خیلی اتفاقی مقاله یا نوشته ای هرچند کوچک من حیث لایحتسب به دستم می رسید که آبی می شد بر آتش نادانی هام!

و جالب اینکه همه ی این نوشته های حکیمانه ای که عمری منتظرشون بودم از کسانی بود که هیچ وقت باور نمی کردم! هیچ وقت! که به غرب انقدر دقیق و ظریف پرداخته باشن و اونچه که گیر اصلی من بود رو بتونن برطرف کنن!

باورم نمی شد!

جواب سوالات من در نوشته های:

شهید آوینی، امام خامنه ای، شهید مطهری و علامه طباطبایی بود!!!

تازه اون موقع بود که فهمیدم با چه کسانی روبه رو هستم!

این همه متفکر توی دنیا هیچ کدام چنین تحلیل هایی ارائه نداده بودن از طیف های فکری متفاوت، اون هم به شکلی منصفانه!

میرفتم و بدون ذکر منبع! (مجبور بودم! اگر مشخص می شد که حرف از چه کسانیست حرفم پذیرفته نمی شد!) حرفهاشون رو ارائه می کردم و به به و چه چه همه بلند می شد! باور کنید! همون روشنفکرهایی که هیچ کس رو قبول نداشتند از این حرف ها کیف می کردند! چراکه پر از منطق و طبق واقعیات بود!

...

از وسعت وجودی شهید آوینی مبهوت شده بودم و این استعداد و درک فوق العاده اش! که عمری من و امثال من در اول این راهی که او تا تهش رو دیده بود، گیر کرده بودیم و نمی تونستیم قدم از قدم برداریم!

به این نتیجه رسیدم که این انسان غیرقابل وصف دلیلی نداره که عاشق امام خمینی باشه! خودش به تنهایی یک ملته! خیلی کمتر از اینهاش رو دیده بودم که جلوی پروردگار و ربشون هم سر خم نکرده بودن!

اما دیدم که این وســـــــــــعـت سر فرود آورده به آستان الهی و با عشق امام دست از همه چیز برداشته و هم بلافاصله بعد از رحلت امام طی نامه ای بیعت جدیدی میبنده با امام حاضر،

امام خامنه ای!

از خودم می پرسیدم چرا این انسان بزرگ سر فرود آورد به آستان این دو مرد؟ این ها که اند که او به آنان تعظیم می کند!! چرا از "من" خودش گذشته؟ او چه دیده؟ 

و امام خامنه ای که چه مجهول مانده در میان ما! برای من که خیلی عجیب بود از کسی که رهبر ملتی است و  این باعث نشده غافل بشه از اونچه در دنیا و کشورش و دینش و... میگذره! به همه چیز پرداخته!

چه ادبیات، چه هنر، چه علوم جدید، چه دین!

و چه دینی معرفی می کنه!!

مگر این انسان چقدر وقت و توان داره که این طور رهبری میکنه و اهل تعمقه و می بینه و راه نشون میده به همه! حتی به منی که زیر آوار افکار غربی دارم له می شم؟ چرا حواسش به همه هست؟

رحمه للعالمین ...

حالا که خوب اون دنیا رو لمس کردم و سرگردانی و تعلیق بی راهنما و دلیل قدم برداشتن رو دیدم، می فهمم ولایت نعمته! صاحب داشتن چقـــــــــــدر خوبه!

تازه وقتی "ولی" و "صاحب" تو قرار باشه چنین انسان بزرگ و همه چیز تمومی باشه، چه غم از این که بقیه فکر کنن تو جوگیر شدی و عقل از سرت پریده و سرزنشت کنن...


الله یعلم حیث یجعل رسالته...