بی تو چه می شود همه ی عاشقانه ها؟

چرا تا شکفتم
چرا تا تو را داغ بودم، نگفتم
چرا بی هوا سرد شد باد
چرا از دهن
حرفهای من
افتاد
.....................
دیگر این روزها حال و هوای روزهای دیدنت را ندارد
حال و هوای آن یک هفته ای که روی زمین نبودم
حال و هوای آن دو سالی که به شوق تو نفس می کشیدم
حال و هوای آن چند سالی که بی تو درد کشیدم... درد... درد...
دردی که انگار تمامی نداشت...
دیگر این دل هم حال و هوای تو را ندارد
دیگر از عشق خالی شده
از نور
از درد
از حس سنگین مسئولیت
از حس عمیق دوست داشتن
از اخلاص
از صداقت
از تو
از خدا...
بیهوده بود فراموشی
نمی دانستم با رفتن تو، دیگر چیزی از من نمی ماند
اما...
انصاف بده
جز راهروهای تنگ دانشکده
حرف های از جنس نورت
در شرقی
و احوالپرسی ها و پیگیری های گاه و بیگاهت
هیچ نداشتم...
سال هاست جلوی آن در ایستاده ام
تو می روی و من که به لحظه ای درد بیشترت راضی نیستم
دلم پر می کشد به دنبالت
می خواهم اندکی بیشتر بمانی
فقط اندکی...
اما این دردهای ناتمام
حسودند و چشم دیدنمان را ندارند...
چرا آن روز چهارشنبه بود؟
...
و آن روزِ سه شنبه
که سنگین و سرسخت آمد
تا دردهایت را بگیرد
اما...
مگر ندید این چشم های گریان را؟
و من احساس می کردم
که کسی زیر قولش زده
قرار نبود بروی...
پس چرا صدای لرزان پشت تلفن گفت
... تو رفته ای؟
مگر قیصر می رود...!!؟
___________________
پ ن 1 : این روزها شازده کوچولو مرثیه می خواند! شده ام مثل خلبان تنهای داستان...
درست مثل شازده کوچولو، تو هم شش سال از رفتنت به آسمان می گذرد و من هنوز منتظرم شاید...
پ ن 2 : هیچ وقت... به ذهنم خطور هم نمی کرد دیدار بعدی ما...
سر مزار تو باشد!
امروز مهمان توام... در روز پر کشیدنت...
پ ن 3 :
لطفی کنید و روح بزرگ قیصر عزیز را به صلوات و فاتحه ای بنوازید.
پ ن 4: نمی دانم آن ها که می خواهند ولی عصر (عج) را ببینند دلیلشان چیست، اما من خوب فهمیده ام اگر بعضی از انسان ها را در زندگی نبینی برای همیشه کور خواهی بود...
اللهم ارنی الطلعه الرشیده...
________________
بعداً نوشت:
چرا وقتی صحبت از تو می شود همه رنگ ها یکی می شود؟ همه حرف ها شبیه می شوند؟ همه جواب ها مثل همند؟
چه حرف های دیروز علیرضا قزوه
چه صحبت های امروز پدر پیر و مهربانت
که نمی دانم
تو از او محبت گرفته ای یا او از تو
تو از او رنگ گرفته ای یا او از تو
خوب می شناختت!
مطلع بود
از محبت همه گیرت که مثل آفتاب بی دریغ بر همه می بارید
از پنهان کردن دردهایت
از علاقه ی عمیق تو و سید
از بی نیازیت به مردمان دنیا
از بزرگیت...
و او هم خوب نشان داد که
"هواداران کویت را چو جان خویشتن دارد"