ارتباط ها
و یه سر پر از سوال که تشنه ی پرسیدن و آگاهی بود. چیزی که مهجورترین عضو این جمع بود...
نیازی که می دیدم کمتر از همه بهش پاسخ داده می شه... نیاز به آگاهی...
...
خیلی نگذشت که رشته ی محبتم گره خورد به دل این وروجک های شیطون و انگار شده بودند عزیزترین های من...
نمی رفتم که بگم که! (((:
با خودم قرار گذاشته بودم وارد رابطه ی معلم شاگردی نشم به دلایلی. فقط یه موقع هایی فضولیم گل می کرد و دیگه اوضاع خیلی که حاد می شد از یکی از بچه ها می پرسیدم موضوع چیه بلکه کمکی کنم.
اون روز با وجود این خانوم معلم گرامی و خاطره های دیگه ای که به جا گذاشتن خیلی به یاد موندنی شد. فقط من متوجه شدم که نه تنها برای شخصیت شاگرداش که برای خیلی های دیگه هم ارزشی قائل نیست! البته نیتش بد نبود و واقعاً این یکی قصد دلسوزی داشت اما به شدت بلد نبود...
یکی دیگه از صحنه هایی که جالب بود اما یه بار بیشتر تجربش نکردم، سر ظهر اتفاق میفتاد. وقتی که کلی کاروان با هم وارد یه یادمان میشدن و به خاطر ازدحام شدید جایی برای وضو گرفتن پیدا نمی کردن. اون موقع بود که سقا خونه بهترین گزینه برای این مسافران خسته بود. متذکر می شم که بالای سقاخونه یه بنر برای اعلام اشکال شرعی در موارد شست و شو نصب شده بود. یعنی اینکه وضو هم صحیح نبود. همین طوری احساس مسئولیتم گل کرد که برم اشکال شرعی رو یادآور بشم. و عکس العمل ها:
و اما بچه ها... بالای 95 درصد بچه ها حتی اگه خسته بودن، حتی اگه خیلی معتقد نبودن، حتی اگه یه وضوی کامل گرفته بودن، بعضی به راحتی، بعضی کمی با ناراحتی قبول می کردن و اکثرا! میومدن در سلامت کامل روحی و بدون غرض و مرض می پرسیدن چرا مشکل داره؟ منم تمیز توضیح می دادم. یادش به خیر رفیق شفیق همون روز با یه گروه اومد و منو در اون حال دید. کلی مسخرم کرد(((: که آخر و عاقبتت ببین به کجا رسیده! عادت داره روحیه بده((: بعداً فهمیدم هزینه ی شیرین و خنک کردن این آب بیست میلیونه! از نظر عقلی آیا وضو با آب بیست میلیونی صحیح است؟

این موقع ها یه حرکت دیگه هم می زدم!
وقتی می دیدم اوضاع خیلی خرابه و زائرها اگه سریع تر جایی برای وضو گرفتن پیدا نکنن به همون آب بیست میلیونی رو میارن، می رفتم و وضو خونه ی آقایون رو خالی می کردم(: خب تعداد آقایون خیلی کم و بازه دخترونه بود. حالا بساطی داشتم با آقایون! اکثراً فقط کسی رو قبول داشتن که بی سیم دستش باشه. یعنی اولین شرط به حساب اومدن بی سیم به دست بودن بود (احساس قرابت بیشتری با این افراد داشتن).
تعداد کمی بی سیم براشون مهم نبود و حرف منطقی رو می پذیرفتن و یه تعدادی هم بی سیم "هم" براشون مهم نبود! سعی در ارشاد و یادآوری احکام الهی هم داشتن. حوصله ی بحث با این ها رو که اصلا نداشتم. فکر کنم تنها باری که تو کل این سفر آمپر چسبوندم تو صحبت با یکی از کله شق ترین هاشون بود که البته سعی کردم سر بنده ی خدا خالی نکنم ها!
حرف بی سیم شد، یاد ماجراهای بی سیم افتادم!
اما تو این دوره کلا تفاوت ها اساسی بود! بچه ها از کسی که بی سیم دستش بود می ترسیدن! و فکر می کردن اون آدم حتما خیلی مهم و پر زوره و می تونه کلی گیر بده. این بود که خیلی طرف همچین شخصی آفتابی نمی شدن! گاهی می رفتن ازش می پرسیدن شما پلیسین؟ بعضی از معلم ها که بیشتر فکر می کردن! می پرسیدن شما سپاهی هستین؟ یعنی تنها کاربرد بی سیم از نظر خیلی هاشون همین بود. دیگه هماهنگی قسمت های مختلف یادمان و کمک بهتر به زائرها و کلی فواید دیگه اش به چشم نمیومد.
گاهی بچه ها می موندن لبخند روی لب این انسان بی سیم دار رو باور کنن یا بی سیم خشنشو؟ بعضی ها گول نمی خوردن و یه تیکه به طرف مینداختن(: بعضی ها به سن طرف که نگاه می کردن می دیدن خیلی زیاد نیست! در نتیجه باور نمی کردن بی سیم واقعی باشه! می پرسیدن واقعیه؟ یا یکم بده حرف بزنیم! یا من همیشه آرزوم بوده تو این بی سیم ها حرف بزنم! خادم های خوش اخلاق یادمان هم پایه بودن و صداشو درمیوردن یکم این بچه ها کیف کنن(:
سر همین ترس بچه ها بود که می دیدم خادم ها ناراحتن از مشخص بودن بی سیم هاشون. اما چون چوب پر نداشتن (برعکس ایام عید که همه جا ریخته! از همین هایی که خادم ها تو حرم ها دست می گیرن) مجبور بودن برای قابل تشخیص بودن از بچه دبیرستانی ها (سن زیادی ندارن اکثراً) و کمک بهتر به زائرها یه طوری دست بگیرن که معلوم باشه.

یکی از بچه های خیلی خوش اخلاق خادم که خیلی هم خوب با بچه ها ارتباط برقرار می کرد هر دفعه می دیدمش، یه نشان یاحسین خوشگل رو چادرش نصب کرده بود و چند ساعت بعد خبری از نشانش نبود. کم کم بو بردم که بچه ها میان باهاش حرف می زنن، صمیمی می شن و گهگاه یکی ازش می خواد نشانش رو بهش بده، اونم می بخشیدش. باز می رفت می خرید و باز روز از نو روزی از نو...
وقتی می دیدی یه بچه زیادی خوشحاله و هی لبخند حواله اش می کنه معلوم بود یه یادگاری گرفته(:
از کرامات دیگر این خادم عزیز که رفیق هم شدیم این بود که خیلی خوب موجب ارتباط بچه ها با شهدا می شد. بنده به شخصه خیلی از ایشون درس گرفتم...
ماجرا به این صورت بود که روایت هایی که توی مناطق انجام می شد بیشتر از نظر نظامی به اتفاق رخ داده در اون منطقه می پرداختن و این برای بچه هایی تو این سن و سال که هیچی یه موقع هایی برای خودمم خسته کننده بود! یعنی من هیچ وقت نه اسم عملیات ها رو یاد می گیرم نه فرماندهان عملیات ها نه محور عملیاتی رو، کلا یه چیزای محوی از هر منطقه تو ذهنم می مونه.
بعضی از این بچه ها میومدن تعریف می کردن که اصن دوس نداشتن بیان به این سفر، بعد که اومده بودن می گفتن فکر نمی کردیم اینجا اینطوری باشه! خیلی آرامش داشت! خیلی حالمون خوب شد... بعد انگار دلشون می خواست یکی بهشون بگه ورای این بحث های نظامی اینجا چه خبر بوده؟ یه چیزی حس کرده بودن اما می خواستن بهش معرفت اضافه کنن و دنبال این بودن تو همه ی روایت ها و مناطق مختلفی که می رفتن. بعضی هاشون که تحلیل بهتری از خودشون داشتن،می گفتن هیچ کس حرف دل ما رو نمی زنه!
در مجاورت این رفیق اهل دل بود که یاد گرفتم برم طرف این بچه ها و باهاشون حرف بزنم. خیلی دلشون می خواست یکی باهاشون حرف بزنه و از این موضوع با روی باز استقبال می کردن. آخرای کار هم بود که یه دونه از همون نشان های یا حسین معروف برای ایجاد امنیت روانی در بچه ها استفاده کردم و کلللللی جواب داد!! کلی حسرت خوردم چرا زودتر به کار نبستمش؟
وقتی این بچه ها می فهمیدن شهیدی که الان بالای سرش ایستادن کی بوده و از میون همه ی انتخاب هایی که هممون باهاشون درگیر می شیم، اون چه انتخابی کرده، متوجه می شدن که می تونن این شهدا رو تو زندگیشون دعوت کنن و ازشون کمک بخوان توی انتخاب های پیش روشون. می رفتن و یه برادر انتخاب می کردن برای رفاقت دائم... گاهی بهشون کتاب هم معرفی می کردم برای آشنایی بهتر با شخصیتشون.

اما ظاهرا خیلی خوشبین نبودن...
دیگه این مسئله شده بود عظیم ترین تراژدی اون روزهای ما... روزهایی بود که انقدر دلم برای غربت این بچه ها می سوخت که می خواستم بشینم و زار بزنم...
شاید به همین دلیل بود که یکی از عزیزانی که من با دیدنش فقط یاد یه کلمه میفتادم؛ شهید زنده! دست به کار شد. متنی نوشت با تمام مضامینی که اون روزها همگی کمبودشون رو احساس کرده بودیم و برای کاروان های بی راوی شروع به روایت کرد...
دیگه همه فهمیده بودیم که این متن نصیب هر گروهی نمیشه! انگار رزقی بود که مخصوص برای محروم ترین ها گذاشته شده بود...
در تمام اون مدت دیدم که فقط نصیب چهار کاروان شد! دو کاروان سیستان و بلوچستان، خراسان جنوبی و یزد. و جالب تر اینکه تعدادی از افراد اهل تسنن بودن!
می رفتیم و منتظر بازخوردها می شدیم. مسجد که پر می شد، 5-6 ردیف آدم هم جلوی مسجد تجمع می کردن و بقیه همونجایی که بودن می نشستن چون صدا بهشون می رسید. بعد همه می رفتن توی فکر و وقتی روایت تموم می شد برعکس همه ی روزها که از شدت سر و صدا، صدا به صدا نمی رسید، همه جا رو سکوت بر می داشت...
موقعی که اعلام می کردن وقت تموم شده و باید برید دیگه دل نمی کندن...
خیلی با این فکر درگیر بودم که بالاخره آیا من حقی دارم یا نه؟ و آیا اینی که من می گم اصلا قابل اجراست یا نه؟ تا اینکه در همین مدت با یه نفر آشنا شدم که فعالیت هاشون جوابی بود برای این سوالم...
توی یه استان بسیار حساس از همه نظر... جایی که علاوه بر فسادهای معمول و غیر معمولِ! رایج در جامعه و خصوصا قشر دانشجو، مذاهب مختلف هم در حال تبلیغ و یارگیری بودن، درگیری های نژادی هم وجود داشت به علاوه اینکه گروه هایی مثل پژاک و منافقین هم در حال اختلاف افکنی و جذب نیرو در همین منطقه بودن... یه عده دانشجو جمع شده بودن و به شکل بسیار بسیار فعال سعی در حفظ دانشجوها و مردم ، جذب قشرخاکستری و حتی کاملا معاند و مخالف داشتن... با برنامه و منسجم.
و جالب این بود که این افراد کاملا تحت نظر پژاک بودن و با این فعالیت ها در واقع داشتن با جون خودشون بازی می کردن. اینی که می گم دو سال از من کوچیک تر بودها! یعنی تقریبا برای چنین کارهای حساسی اصن سنی نداشت!
بچه های مذهبی خوابگاهشون باید پخش می شدن تو همه ی اتاق ها و اگه نیروی کافی نداشتن تو هر لاین یکی باید رهبری فکری اون قسمتو دست می گرفت اونم با محبت تمام. توی تمام کلاسای دانشگاه یارگیری می کردن. نه که فکر کنین آدم می فرستادن برای این کارها! نه! از ظرفیت خود بچه ها استفاده می کردن. اگه کسی کمترین صلاحی نشون می داد بی تردید جزء برنامه شون می شد. برای جذب پسرها از استخر و ورزش و اینجور چیزا استفاده می کردن و برای دخترها از سلیقه شون و میل به زیباییشون. آدم های خیلی خوشتیپ برای ارتیاط با دخترا می فرستادن. انقد با محبتشون بین بچه ها جا باز کرده بودن که خیلی ها خودشون میومدن و از زندگیشون و مشکل پیش اومده و احیانا خطای غیر قابل جبرانشون حرف میزدن. این ها هم از نظر روحی و فکری طرف رو ساپورت می کردن و براش دوستای خوب می فرستادن تا برگرده به زندگی. کلی آدمو نمازخون کرده بودن با لطایفی که شنیدنی بود!
می گفت پژاک هم تو خوابگاه یار داره و در پی جذبه. گاهی نصفه شبا میرن سراغ کسایی که تنهان، یا ناراحتن، یا کاری دارن. کمکش می کنن و محبت، تا اینکه اون از همه جا بی خبر رو به سمت فعالیت های پژاک می کشونن. به همین خاطر گاهی این بچه ها باید نصفه شبا از خواب پاشن برن کشیک بدن و قدم بزنن نکنه که کسی از دست بره...
با خودم می گفتم این بچه ها امنیت روانی نمی خوان؟ از جونشون سیر شدن؟ همه ی اینها تهش چه سودی واسشون داره؟ حتی جالب بود که بهم می گفت ما بچه های پژاک رو می شناسیم، با اونها هم میریم دوست میشیم! میگیم بهتر که با ما دوست باشن تا با پژاکی ها! دیگه آدم می تونه از این بیشتر محبت نسبت به یه انسان داشته باشه که مطمئنه دشمنشه و اگه شرایط فراهم بشه همین دوستشه که مستقیم تحویل پژاک میدتش! اما نمی ترسه...
دلهای محکم و ایمان های راسخ رو من در این بچه ها دیدم...
فقط پیش خودم احساس کردم خیلی عافیت طلبانه زندگی کردم... خیلی کم گذاشتم...
"لعلک باخع نفسک " فقط برای رحمه للعالمین نیومده...
پس چه وقت قلبت برای همه می تپه و از شدت محبت می خوای جانت رو بذاری سر سعادتشون؟