اینکه علی رغم سنشون که بالا رفته بود، رفتارهای خاص، ژست های شیک! تمایل به رهبری فکری دوستان و به چشم اومدن توی جمع اونها، نوع حرف زدن خاص و علی رغم خیلی خیلی چیزای دیگه که ممکن بود بزرگ تر ها رو حسابی از اونها ناامید کنه ... اینها همون بچه های معصومی بودن که یه لوح سفید و شفاف تو قلبشون بود و یه سری عوامل سعی داشت که این لوح رو به جای نقاشی خط خطی کنه، اما هنوز این سفیدی و پاکی می درخشید...
و یه سر پر از سوال که تشنه ی پرسیدن و آگاهی بود. چیزی که مهجورترین عضو این جمع بود...

نیازی که می دیدم کمتر از همه بهش پاسخ داده می شه... نیاز به آگاهی...


...


خیلی نگذشت که رشته ی محبتم گره خورد به دل این وروجک های شیطون و انگار شده بودند عزیزترین های من...

وقتی بعضی از معلم هاشون با بداخلاقی و عصبانیت و نهایت بی مهری باهاشون صحبت می کردن و احیاناً دعوا! انگار منو کارد می زدن. دلم می خواست برم بهش بگم خوشت میاد یکی اینطوری با خودت حرف بزنه؟ چرا به شخصیت این بنده ی عزیز خدا احترام نمی ذاری؟ مگه نگفتن ظلم به ناتوان بدترین نوع ظلمه؟ چون این بچه الان زیردست تو حساب میشه و نمی تونه بهت حرفی بزنه و از حقش دفاع بکنه به خودت اجازه می دی هر طور میلت می کشه رفتار کنی؟ که در واقع خود تو از کسانی هستی که اینطور تو سرش فرو کردی که حق احترام و اعتراض به بی احترامی نداره، چون سود تو در اینه... سود تو اینه که یه سری برده های رام بسازی که بله قربان گوی تو باشن و فکر نکنن، چون خودت لو میری؟ اگه بهش احترام بذاری می فهمه حق فکر کردن و شخصیت داره و این به نفع تو نیست؟ چون دیگه کسی به حرفت گوش نمی کنه؟ عیب ها و ضعف هاتو میبینن و دردسر میشه واست؟ خودتو پشت این بداخلاقی ها پنهان می کنی به قیمت هتک حرمت یه انسان؟ یه نفس محترم؟ تازه پیش خودت فکر می کنی دلسوزشونی؟

نمی رفتم که بگم که! (((:


با خودم قرار گذاشته بودم وارد رابطه ی معلم شاگردی نشم به دلایلی. فقط یه موقع هایی فضولیم گل می کرد و دیگه اوضاع خیلی که حاد می شد از یکی از بچه ها می پرسیدم موضوع چیه بلکه کمکی کنم.

مثلا یه بار یه بچه می خواست بره بیرون و یکی از خشن ترین و نفوذناپذیرترین معلم هایی که تا به حال دیدم وایساده بود دم در و نمیذاشت بره. خیلی ناراحت برگشت. بهش گفتم چی شده؟ گفت حالم بده. از معلممون اجازه گرفتم برم بیرون اما این خانوم نمیذاره برم. معلوم بود داره راست میگه. رفتم که مثلاً پادرمیونی کنم و با معلمه حرف بزنم، بهم میگه باور نکن! اینا فیلمشونه! واسه ما نقش بازی می کنن که برن بیرون! در اونجا بود که متوجه شدم "اصل رو بر صحت بذارید" از نظر ایشون و البته عده ای دیگر از همقطارانشون کاملا کشکه! به یه ربع نکشید که ثابت شد اون بچه و من حق داشتیم!

اون روز با وجود این خانوم معلم گرامی و خاطره های دیگه ای که به جا گذاشتن خیلی به یاد موندنی شد. فقط من متوجه شدم که نه تنها برای شخصیت شاگرداش که برای خیلی های دیگه هم ارزشی قائل نیست! البته نیتش بد نبود و واقعاً این یکی قصد دلسوزی داشت اما به شدت بلد نبود...


یکی دیگه از صحنه هایی که جالب بود اما یه بار بیشتر تجربش نکردم، سر ظهر اتفاق میفتاد. وقتی که کلی کاروان با هم وارد یه یادمان میشدن و به خاطر ازدحام شدید جایی برای وضو گرفتن پیدا نمی کردن. اون موقع بود که سقا خونه بهترین گزینه برای این مسافران خسته بود. متذکر می شم که بالای سقاخونه یه بنر برای اعلام اشکال شرعی در موارد شست و شو نصب شده بود. یعنی اینکه وضو هم صحیح نبود. همین طوری احساس مسئولیتم گل کرد که برم اشکال شرعی رو یادآور بشم. و عکس العمل ها:

یه سری از معلم ها تا اسم اشکال شرعی میومد سریع گوش می کردن و به شاگرداشونم می گفتن. بعضی از معلم ها و البته سایر مسئولان (غیر از معلم هم همراه کاروان ها بود) سعی می کردن در مقدار آب چک و چونه کنن! می گفتن یه مشت که بیشتر نبود! منم قشنگ براشون توضیح می دادم که چه یه مشت چه ده مشت! مشکل داره. بعضی ها با اکراه قبول می کردن، بعضی هم به وضو گرفتن ادامه می دادن! این افراد با نگاهشون بهت می گفتن که ببین جوجه! مادر نزائیده کسی که بخواد به من احکام شرعی یاد بده! من خودم ختم کلامم... برو خدا جای دیگه روزیتو حواله کنه...

و اما بچه ها... بالای 95 درصد بچه ها حتی اگه خسته بودن، حتی اگه خیلی معتقد نبودن، حتی اگه یه وضوی کامل گرفته بودن، بعضی به راحتی، بعضی کمی با ناراحتی قبول می کردن و اکثرا! میومدن در سلامت کامل روحی و بدون غرض و مرض می پرسیدن چرا مشکل داره؟ منم تمیز توضیح می دادم. یادش به خیر رفیق شفیق همون روز با یه گروه اومد و منو در اون حال دید. کلی مسخرم کرد(((: که آخر و عاقبتت ببین به کجا رسیده! عادت داره روحیه بده((: بعداً فهمیدم هزینه ی شیرین و خنک کردن این آب بیست میلیونه! از نظر عقلی آیا وضو با آب بیست میلیونی صحیح است؟



این موقع ها یه حرکت دیگه هم می زدم!

وقتی می دیدم اوضاع خیلی خرابه و زائرها اگه سریع تر جایی برای وضو گرفتن پیدا نکنن به همون آب بیست میلیونی رو میارن، می رفتم و وضو خونه ی آقایون رو خالی می کردم(: خب تعداد آقایون خیلی کم و بازه دخترونه بود. حالا بساطی داشتم با آقایون! اکثراً فقط کسی رو قبول داشتن که بی سیم دستش باشه. یعنی اولین شرط به حساب اومدن بی سیم به دست بودن بود (احساس قرابت بیشتری با این افراد داشتن).

تعداد کمی بی سیم براشون مهم نبود و حرف منطقی رو می پذیرفتن و یه تعدادی هم بی سیم "هم" براشون مهم نبود! سعی در ارشاد و یادآوری احکام الهی هم داشتن. حوصله ی بحث با این ها رو که اصلا نداشتم. فکر کنم تنها باری که تو کل این سفر آمپر چسبوندم تو صحبت با یکی از کله شق ترین هاشون بود که البته سعی کردم سر بنده ی خدا خالی نکنم ها!

بگذریم که یه بار دیگه واقعا کم آوردم ( هیچ جوره زیر بار نمی رفتن) و از یکی از کارگرای یادمان خواهش کردم باهاشون صحبت کنه. به ثانیه نکشید که مکان رو خالی کردن! این گونه افراد با زبون بی زبونی انگار می خواستن بگن ما واسمون افت داره از یه ضعیفه ی نحیفه حساب ببریم((:

حرف بی سیم شد، یاد ماجراهای بی سیم افتادم! 

اگه ایام عید اونجاها رفته باشید و اهل دقت باشید، می بینید که زائرها خیلی از افراد بی سیم به دست حساب می برن. یکی از خادم ها برام تعریف می کرد و می گفت یه روز یه بی سیم خراب دستم بود، متوجه شدم نسبت به روزای قبل که هیچی دستم نبود احترام ها چند برابر افزایش پیدا کرده(:
اما تو این دوره کلا تفاوت ها اساسی بود! بچه ها از کسی که بی سیم دستش بود می ترسیدن! و فکر می کردن اون آدم حتما خیلی مهم و پر زوره و می تونه کلی گیر بده. این بود که خیلی طرف همچین شخصی آفتابی نمی شدن! گاهی می رفتن ازش می پرسیدن شما پلیسین؟ بعضی از معلم ها که بیشتر فکر می کردن! می پرسیدن شما سپاهی هستین؟ یعنی تنها کاربرد بی سیم از نظر خیلی هاشون همین بود. دیگه هماهنگی قسمت های مختلف یادمان و کمک بهتر به زائرها و کلی فواید دیگه اش به چشم نمیومد.
گاهی بچه ها می موندن لبخند روی لب این انسان بی سیم دار رو باور کنن یا بی سیم خشنشو؟ بعضی ها گول نمی خوردن و یه تیکه به طرف مینداختن(: بعضی ها به سن طرف که نگاه می کردن می دیدن خیلی زیاد نیست! در نتیجه باور نمی کردن بی سیم واقعی باشه! می پرسیدن واقعیه؟ یا یکم بده حرف بزنیم! یا من همیشه آرزوم بوده تو این بی سیم ها حرف بزنم! خادم های خوش اخلاق یادمان هم پایه بودن و صداشو درمیوردن یکم این بچه ها کیف کنن(:

سر همین ترس بچه ها بود که می دیدم خادم ها ناراحتن از مشخص بودن بی سیم هاشون. اما چون چوب پر نداشتن (برعکس ایام عید که همه جا ریخته! از همین هایی که خادم ها تو حرم ها دست می گیرن) مجبور بودن برای قابل تشخیص بودن از بچه دبیرستانی ها (سن زیادی ندارن اکثراً) و کمک بهتر به زائرها یه طوری دست بگیرن که معلوم باشه.



خیلی می دیدم که بچه ها ترجیح می دن سوالشونو از کسی بپرسن که چوب پر دستشه یا یه نشانی رو چادرش نصب کرده تا کسی که بی سیم داره. از اون حساب می بردن!

یکی از بچه های خیلی خوش اخلاق خادم که خیلی هم خوب با بچه ها ارتباط برقرار می کرد هر دفعه می دیدمش، یه نشان یاحسین خوشگل رو چادرش نصب کرده بود و چند ساعت بعد خبری از نشانش نبود. کم کم بو بردم که بچه ها میان باهاش حرف می زنن، صمیمی می شن و گهگاه یکی ازش می خواد نشانش رو بهش بده، اونم می بخشیدش. باز می رفت می خرید و باز روز از نو روزی از نو...

سر همین چیزا بود که وارد مذاکره با رئیس یادمان شد که یه چیزی به ما بدید به عنوان تبرک به بچه ها بدیم. اونم 5 تا از همین نشان ها و 5 تا پلاک به همین منظور داد به یکی دو نفرشون که به بچه های اهل دل بدن...
وقتی می دیدی یه بچه زیادی خوشحاله و هی لبخند حواله اش می کنه معلوم بود یه یادگاری گرفته(:
از کرامات دیگر این خادم عزیز که رفیق هم شدیم این بود که خیلی خوب موجب ارتباط بچه ها با شهدا می شد. بنده به شخصه خیلی از ایشون درس گرفتم...
ماجرا به این صورت بود که روایت هایی که توی مناطق انجام می شد بیشتر از نظر نظامی به اتفاق رخ داده در اون منطقه می پرداختن و این برای بچه هایی تو این سن و سال که هیچی یه موقع هایی برای خودمم خسته کننده بود! یعنی من هیچ وقت نه اسم عملیات ها رو یاد می گیرم نه فرماندهان عملیات ها نه محور عملیاتی رو، کلا یه چیزای محوی از هر منطقه تو ذهنم می مونه.

بعضی از این بچه ها میومدن تعریف می کردن که اصن دوس نداشتن بیان به این سفر، بعد که اومده بودن می گفتن فکر نمی کردیم اینجا اینطوری باشه! خیلی آرامش داشت! خیلی حالمون خوب شد... بعد انگار دلشون می خواست یکی بهشون بگه ورای این بحث های نظامی اینجا چه خبر بوده؟ یه چیزی حس کرده بودن اما می خواستن بهش معرفت اضافه کنن و دنبال این بودن تو همه ی روایت ها و مناطق مختلفی که می رفتن. بعضی هاشون که تحلیل بهتری از خودشون داشتن،می گفتن هیچ کس حرف دل ما رو نمی زنه! 

الغرض...
در مجاورت این رفیق اهل دل بود که یاد گرفتم برم طرف این بچه ها و باهاشون حرف بزنم. خیلی دلشون می خواست یکی باهاشون حرف بزنه و از این موضوع با روی باز استقبال می کردن. آخرای کار هم بود که یه دونه از همون نشان های یا حسین معروف برای ایجاد امنیت روانی در بچه ها استفاده کردم و کلللللی جواب داد!! کلی حسرت خوردم چرا زودتر به کار نبستمش؟

وقتی این بچه ها می فهمیدن شهیدی که الان بالای سرش ایستادن کی بوده و از میون همه ی انتخاب هایی که هممون باهاشون درگیر می شیم، اون چه انتخابی کرده، متوجه می شدن که می تونن این شهدا رو تو زندگیشون دعوت کنن و ازشون کمک بخوان توی انتخاب های پیش روشون. می رفتن و یه برادر انتخاب می کردن برای رفاقت دائم... گاهی بهشون کتاب هم معرفی می کردم برای آشنایی بهتر با شخصیتشون.



خودم برکت آشنایی نزدیک با شهدا رو دیده بودم تو زندگی خیلی ها. کسی که به عشق حاج احمد متوسلیان چادری شده بود و حرف و حدیث ها رو تحمل می کرد، یا کسی که بواسطه شهید زین الدین از فتنه جان به در برده بود، یا حتی یه بار با یه جمعی سفر رفتیم، 15 نفرشون خادم بودن. وقتی شمردم 11 نفر از این 15 نفر قبلا یه جور دیگه زندگی کرده بودن، یعنی مذهبی نبودن و یا به واسطه شهدا یا بعدا با دستگیری شهدا راهشون رو عوض کرده یا ادامه داده بودن. برام جالب بود که انگار شهدا خودشون بی واسطه دست به تربیت کسانی زده بودند که بقیه ازشون قطع امید کرده بودند، حالا ما کی بودیم که از این گزینش شده های شر وشیطون قطع امید کنیم و فکر کنیم دیگه با این نسل جدید کاری نمیشه کرد و از دست رفته ان...؟ هربار که آه و ناله ی معلم هاشون بالا می رفت که چه کنیم با این بچه ها؟ خیلی باهاشون صحبت می کردم... می گفتم باهاشون حرف بزنید... دوست بشید با این بچه ها...
اما ظاهرا خیلی خوشبین نبودن...

دیگه این مسئله شده بود عظیم ترین تراژدی اون روزهای ما... روزهایی بود که انقدر دلم برای غربت این بچه ها می سوخت که می خواستم بشینم و زار بزنم...

دیگه هر کس به این فکر افتاده بود که من چه می تونم بکنم تو این زمان کم؟
شاید به همین دلیل بود که یکی از عزیزانی که من با دیدنش فقط یاد یه کلمه میفتادم؛ شهید زنده! دست به کار شد. متنی نوشت با تمام مضامینی که اون روزها همگی کمبودشون رو احساس کرده بودیم و برای کاروان های بی راوی شروع به روایت کرد...
دیگه همه فهمیده بودیم که این متن نصیب هر گروهی نمیشه! انگار رزقی بود که مخصوص برای محروم ترین ها گذاشته شده بود...
در تمام اون مدت دیدم که فقط نصیب چهار کاروان شد! دو کاروان سیستان و بلوچستان، خراسان جنوبی و یزد. و جالب تر اینکه تعدادی از افراد اهل تسنن بودن!
می رفتیم و منتظر بازخوردها می شدیم. مسجد که پر می شد، 5-6 ردیف آدم هم جلوی مسجد تجمع می کردن و بقیه همونجایی که بودن می نشستن چون صدا بهشون می رسید. بعد همه می رفتن توی فکر و وقتی روایت تموم می شد برعکس همه ی روزها که از شدت سر و صدا، صدا به صدا نمی رسید، همه جا رو سکوت بر می داشت...

موقعی که اعلام می کردن وقت تموم شده و باید برید دیگه دل نمی کندن...


...................


یکی از بحث های همیشگیِ ابدیِ سرمدیِ بنده با دوستان مذهبی سر اینه که چرا فقط با امثال خودتون رفیق می شید؟ با اوناییشون که خوابگاهی بودن هم بحثم این بود که چرا همه ی مذهبی های تر و تمیز و همه چیز فهم تو یه اتاق جمع میشن و با افرادی که به خودشون شباهت کمتری دارن هم اتاق نمی شن؟ همیشه هم بنده محکوم می شم! جوابشون اینه که خودت امتحان کن ببین زندگی با مذهبی ها چقدر امنیت روانی برای آدم ایجاد می کنه... یا مثلا میگن تو چطور می تونی...؟ بگذریم...
خیلی با این فکر درگیر بودم که بالاخره آیا من حقی دارم یا نه؟ و آیا اینی که من می گم اصلا قابل اجراست یا نه؟ تا اینکه در همین مدت با یه نفر آشنا شدم که فعالیت هاشون جوابی بود برای این سوالم...
توی یه استان بسیار حساس از همه نظر... جایی که علاوه بر فسادهای معمول و غیر معمولِ! رایج در جامعه و خصوصا قشر دانشجو، مذاهب مختلف هم در حال تبلیغ و یارگیری بودن، درگیری های نژادی هم وجود داشت به علاوه اینکه گروه هایی مثل پژاک و منافقین هم در حال اختلاف افکنی و جذب نیرو در همین منطقه بودن... یه عده دانشجو جمع شده بودن و به شکل بسیار بسیار فعال سعی در حفظ دانشجوها و مردم ، جذب قشرخاکستری و حتی کاملا معاند و مخالف داشتن... با برنامه و منسجم.
و جالب این بود که این افراد کاملا تحت نظر پژاک بودن و با این فعالیت ها در واقع داشتن با جون خودشون بازی می کردن. اینی که می گم دو سال از من کوچیک تر بودها! یعنی تقریبا برای چنین کارهای حساسی اصن سنی نداشت!
بچه های مذهبی خوابگاهشون باید پخش می شدن تو همه ی اتاق ها و اگه نیروی کافی نداشتن تو هر لاین یکی باید رهبری فکری اون قسمتو دست می گرفت اونم با محبت تمام. توی تمام کلاسای دانشگاه یارگیری می کردن. نه که فکر کنین آدم می فرستادن برای این کارها! نه! از ظرفیت خود بچه ها استفاده می کردن. اگه کسی کمترین صلاحی نشون می داد بی تردید جزء برنامه شون می شد. برای جذب پسرها از استخر و ورزش و اینجور چیزا استفاده می کردن و برای دخترها از سلیقه شون و میل به زیباییشون. آدم های خیلی خوشتیپ برای ارتیاط با دخترا می فرستادن. انقد با محبتشون بین بچه ها جا باز کرده بودن که خیلی ها خودشون میومدن و از زندگیشون و مشکل پیش اومده و احیانا خطای غیر قابل جبرانشون حرف میزدن. این ها هم از نظر روحی و فکری طرف رو ساپورت می کردن و براش دوستای خوب می فرستادن تا برگرده به زندگی. کلی آدمو نمازخون کرده بودن با لطایفی که شنیدنی بود!

می گفت پژاک هم تو خوابگاه یار داره و در پی جذبه. گاهی نصفه شبا میرن سراغ کسایی که تنهان، یا ناراحتن، یا کاری دارن. کمکش می کنن و محبت، تا اینکه اون از همه جا بی خبر رو به سمت فعالیت های پژاک می کشونن. به همین خاطر گاهی این بچه ها باید نصفه شبا از خواب پاشن برن کشیک بدن و قدم بزنن نکنه که کسی از دست بره...

خیلی گفت... حرف که می زد حرف دوستام تو گوشم زنگ می خورد... امنیت روانی...
با خودم می گفتم این بچه ها امنیت روانی نمی خوان؟ از جونشون سیر شدن؟ همه ی اینها تهش چه سودی واسشون داره؟ حتی جالب بود که بهم می گفت ما بچه های پژاک رو می شناسیم، با اونها هم میریم دوست میشیم! میگیم بهتر که با ما دوست باشن تا با پژاکی ها! دیگه آدم می تونه از این بیشتر محبت نسبت به یه انسان داشته باشه که مطمئنه دشمنشه و اگه شرایط فراهم بشه همین دوستشه که مستقیم تحویل پژاک میدتش! اما نمی ترسه...
دلهای محکم و ایمان های راسخ رو من در این بچه ها دیدم...
فقط پیش خودم احساس کردم خیلی عافیت طلبانه زندگی کردم... خیلی کم گذاشتم...
"لعلک باخع نفسک " فقط برای رحمه للعالمین نیومده...
پس چه وقت قلبت برای
همه می تپه و از شدت محبت می خوای جانت رو بذاری سر سعادتشون؟