شعبده باز
بفهمی پدر سال ها خیانت کرده
به اعتمادت
بفهمی خانه آشیانه ی امن تو نبوده
دروغ گفته اند
بفهمی همه ی آن ها که روزی ریشخندشان می کردی
راستگو شده اند
...
خانه که ناامن شد
پدر که غیرقابل اعتماد شد
هیچ چیز برایت نمی ماند...
حتی دین...
مگر این پدر نبود که اول بار دستت را گرفت و برد درب آستانه ی حق
اکنون این کودک به که پناه برد که نابلد راه است؟
حالا همه ی دنیا دروغ است...
حقیقت مرده و من نیز ...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
فتنه یک اتفاق سیاسی نبود! یک شعبده بازی بی رحمانه بود...
که کودکان را جدا کرد...
از پدر... از خانه ... از حقیقت ...
از خدا...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ ن 1: نه اهل کینه ام و نه نفرین!
اما یک نفر هست که دلم نمی داند با زخم های او چه کند؟ به هیچ صراطی هم مستقیم نمی شود برای فراموش کردن خیانت هایش...
+ مهدی هاشمی
پ ن 2: آنها که گمراه شدند و دیگران را نیز از راه باز داشتند...
با شما هستم!
شما همان خار در چشم و استخوان در گلویید...
25 سال است که علی تحملتان می کند...
آیا وقتش نرسیده است؟
الیس الصبح بقریب...
دانلود این منظومه هم خالی از لطف نیست.