روزی که دیگر زبانی نداشتم برای دعا کردن

و وقتی

و جانی

روزی که هیچ کس توانایی یاریم را ندارد

روزی که با خود خودم روبرو می شوم

با همه ی بد و خوبم

با همه ی کاستی هایم

با همه ی خالی بودن بارم

روزی که خیلی خوب می فهمم که تنهاترین شده ام

که هیچ ندارم


.


.


.


.


.


می آیید تا قوت قلبم باشید 

و یار روز تنهاییم

و انیس لحظه ی وحشتم

و دعای بر زبان نیامده ام

و شفیعم

و کمکم


آقای غایبم؟

آقای غایب از دل و روحم؟


می آیید کمک کسی که لحظه ای در حیاتش به فکر شما نبود

برای شما نبود

با شما نبود؟

.

.

.

آن لحظه من تنهای تنهای تنهایم

به که پناه برم؟

چه کنم با این توشه ی ناساز گناه؟



خدایا


می شود


مرا


پاکیزه


بپذیری؟